Sep-29-2010, 01:11 AM
گفتم یک تاپیک درست کنم که در آن افراد توضیح دهند قبل از رفتن چه حالی دارند و به چه چیز هایی فکر میکنند شاید وقتی با مشکلات دیگر عزیزان هم آشنا شویم یا بهتر بگم با حال و هوای دیگر عزیزان اشنا شویم کمی آرام تر شویم و بتوانیم از نوشته های یکدیگر نهایت استفاده را بکنیم .
اول خودم شروع میکنم و از حال و هوای قبل از مهاجرت میگم بعد هم عزیزان لطف کنند در بحث شرکت کنند تا بتوانیم از اطلاعاتشون استفاده کنیم .
اول از زمانی میگم که برای لاتاری ثبت نام کردیم : اولین سالی بود که میخواستم خانواده ام را برای لاتاری ثبت نام کنم سر راه به خانه ی خاله ام رفتیم و قرار شد در آنجا ثبت نام کنیم " وقتی برای ثبت نام به سایت رفتیم دیدیم سایت بسته شده و من کلی ناراحت شدم و گفتم امسال هم نشد .
قبل از ان با موبایلم از تمام اعضای خانواده عکس گرفته بودم و کلی دپرس در گوشه ای از خانه کز کرده بودم که گفتم برم و یک بار دیگه سایت رو چک کنم وقتی رفتم دیدم سایت برای چند ساعت ثبت نام را تمدید کرده و کلی خوشحال شدم ولی از انجایی که دیر وقت بود و باید میرفتیم + این که مادرم رقبت زیادی برای انجام این کار نداشت ما به خانه رفتیم و من از خالم خواستم که ما را ثبت نام کند .
بعد از گذشت چند وقت خالم به من گفت که سایت اسامی برندگان را اعلام کرده و شما باید شماره ای که بهتون دادم رو به من بگید تا من ببینم برنده شدید یا نه ؟
خلاصه از آنجایی که این امر برای مادر من خیلی مهم بود شماره را گم کرده بود و من تا یک روز افسرده در خانه قدم میزدم .
بعد از چند روز که از این ماجرا گذشت حدود ساعت 3 بودکه من از مدرسه به خانه رسیدم و دیدم یک نامه که حسابی با کفش های همسایه های گرامی اراسته شده بود در راه پله هست و اسم مادر من به انگلیسی در بالای جعبه درج شده من نامه را برداشتم و روی اپن گذاشتم و رفتم تخت خوابیدم " مادرم وقتی از سر کار اومد نامه را برداشت و باز کرد و بلند گفت خشایار اینا دیگه چی هستند بیا ببین " منم که فکر میکردم کاتالوگ یا یک همچین چیزی هستش یکم این ور اون ور شدم تا برم ببینم چی هستند وقتی فرم ها را دیدم با کمال تعجب گفتم : ما بردیم " نیم ساعت طول نکشید که رفتیم خونه ی مامان بزرگم که دیدیم همه ی خاله ها آماده منتظر ورود ما هستند " در همان ماه دختر عمه ی من که در لس آنجلس زندگی میکرد به ایران آمده بود و ما به کمک او فرم ها را پر کردیم و از مادر او { عمم } خواستیم که اسپانسر ما شود .
چند ماه گذشت و من منتظر نامه ی دوم بودم که نیومد و حسابی به هم ریخته بودم که یک نامه به kcc زدم و در کمتر از 10 روز نامه ی مصاحبه به دستم رسید " مصاحبه ی ما 20 جولای بود و خوشبختانه بعد از امتحان های من " بعد از بازنشستگی مادرم بود که به این میگن یک خر شانسی بزرگ { البته ببخشید } ما 5 روز زود تر یعنی 15 جولای رفتیم دبی و در هتلی نه چندان خوب مستقر شدیم که فقط غذا های هندی داشت .
بعد از کمی گشت و گذار و انجام آزمایشات که برای آماده شدنشان 24 ساعت صبر کردیم و بعد از چند روز روز مصاحبه فرا رسید و ما ساعت 8 باید میرفتیم سفارت " ما ساعت 6 صبح با یک خانم مهربان همراه با یک ماشین کیا کوچک به سمت سفارت حرکت کردیم و بعد از انجام مصاحبه و یک روز معطلی برای دریافت ویزا به ایران بازگشتیم .
حالا میرسیم به بحث اصلی :
ما اول از همه تا چند روز فقط تلفن جواب میدادیم و تبریک های صمیمانه ای دریافت میکردیم بعد از آن اقدام به فروش منزل و حراج خانگی کردیم در کل همه خیلی استرس داشتیم و به صورت بی خوابی و ...... این استرس خودش را نشان میداد و هی حساب میکردیم که چه جوری کار ها رو ردیف کنیم و چه قدر پول ببریم .
بعد از این روز های سخت و پر استرس حراج خانه کمی خلوت شد و من بعد از چند روز کیبورد خود را که به آن علاقه ی شدیدی داشتم به مبلغ خوبی 850 فروختم در کل روز های سختی بود و این از همه بدتر بود که میدیدی وسایلی که برای خریدشان کلی پول خرج کردی به مبالغ ناچیزی به فروش میرسد و انگار گوشت تنت را میکنند .
همین طور به پیش میرفتیم تا برای 15 مهر بلیط رزرو کردیم و شروع کردیم به بستن چمدان ها " 8 چمدان 23 کیلویی که صبح تاشب به فرمان مادرم آنها را باز میکردم و میبستم و هی آنها را وزن میکردم و این از همه چیز بدتر بود که بیشتر این کار ها را باید خودمان انجام میدادیم به تنهایی " روز های بدی بود هر روز فامیل ها میامدند و من را بقل میکردند و گریه میکردند و از همه بیشتر عمم که من او را خیلی دوست دارم بعد از رفتن آنها نوبت من میشد و به رخت خواب میرفتم و حسی من را آزار میداد و چشم هایم ارام آرام خیس میشد " این خیلی برای من سخت است که از مادر بزرگم دل بکنم که شاید دیگر نتوانم او را ببینم و همین طور دوست هایم که دست کم هفته ای یک بار با آنها به بیرون میرفتم و خلاصه خیلی سخت است " دوست هایم من را به بیرون دعوت میکردند و با ناراحتی از بعضی های آنها که دیگر نمیتوانستم ببینمشان خداحافظی میکردم . در اواخر تابستان هم به مدرسه رفتم و از معلم هایم با کمال ناراحتی خداحافظی کردم.
سختی پشت سختی و از آرامش خبری نبود فقط سختی و جون کندن تعدادی از وسایل بزرک در خانه مانده بود و 2 روز پیش با کمال سختی همراه پدرم و شوهر خالم و 2 کارگر آنها را پشت کامیون گذاشتیم و به خانه ی اقوامی که آنها را خریده بودند فرستادیم .
بعد از این که خونه را فروختیم به دنبال یک خانه ی دیگر گشتیم و یک خانه ی خوب نوساز در منطقه ای نه چندان بد خانه خریدیم تا بریم و ببینیم اوضاع از چه قرار است و اگر خوب بود خانه را بفروشیم و در آمریکا یک خانه ی دیگر بخریم .
وقتی چند روز پیش بستن چمدان ها به پایان رسید فهمیدیم که مقدار زیادی اسباب داریم که هنوز جمع نکردیم و به فکر فرت کردن افتادیم .
با تحویل دادن خونه قدیمی و رهن دادن خونه ی جدید ما هم آوارهی خونه های فامیل شدیم و تا امروز 2 روز از این ماجرا میگذره و تا 9 روز دیگر که برویم اوضاع همین گونه خواهد بود که من اصلا دوست ندارم و هیچ جا خانه ی آدم نمیشه .
برگردیم به یک کم عقب تر که اوضاع اصل خوبی نداشتیم و از استرس سرشار " که اگر بریم چی میشه ؟ چه مشکلاتی پیش میاد ؟ و هزار سوال بی جواب دیگه که هممون رو آزار میداد فردای آن روز برای تهیه بلیط به آژانس رفتیم که همانجا فهمیدیم اسپل اسم و فامیل پدرم در پاسپورت و ویزا با هم فرق میکند و با هزار زحمت ویزا را به سفارت فرستادیم و شکر خدا امروز صحیح و سالم به دستم رسید .
این روز ها خیلی سخت است و همه برایت یادگاری میاورند که مبادا فراموششان کنی و از یاد ببریشان .
همه ناراحت هستند و گریه میکند " ما هم کلی استرس داریم و هی قیمت دلار را چک میکنیم که آیا پایین میاید یا نه زیرا ما باید به زودی دلار بخریم و وقتی برایمان نمونده " این روز ها بیشتر به بیرون میرویم و وسایل مورد نیاز سفر را تهیه میکنیم تا فریت کنیم .
دلتنگی و دل کندن خیلی سخت است ولی بعضی موارد لازم است و هر چه به زمان مورد نظر نزدیک میشویم استرس و دودلی " ناراحتی و ... زیاد تر میشود و زندگی را سخت تر میکند .
ببخشید از همه ی عزیزان به خاطر طولانی شدن متن .
موفق و پیروز باشید " خشایار
اول خودم شروع میکنم و از حال و هوای قبل از مهاجرت میگم بعد هم عزیزان لطف کنند در بحث شرکت کنند تا بتوانیم از اطلاعاتشون استفاده کنیم .
اول از زمانی میگم که برای لاتاری ثبت نام کردیم : اولین سالی بود که میخواستم خانواده ام را برای لاتاری ثبت نام کنم سر راه به خانه ی خاله ام رفتیم و قرار شد در آنجا ثبت نام کنیم " وقتی برای ثبت نام به سایت رفتیم دیدیم سایت بسته شده و من کلی ناراحت شدم و گفتم امسال هم نشد .
قبل از ان با موبایلم از تمام اعضای خانواده عکس گرفته بودم و کلی دپرس در گوشه ای از خانه کز کرده بودم که گفتم برم و یک بار دیگه سایت رو چک کنم وقتی رفتم دیدم سایت برای چند ساعت ثبت نام را تمدید کرده و کلی خوشحال شدم ولی از انجایی که دیر وقت بود و باید میرفتیم + این که مادرم رقبت زیادی برای انجام این کار نداشت ما به خانه رفتیم و من از خالم خواستم که ما را ثبت نام کند .
بعد از گذشت چند وقت خالم به من گفت که سایت اسامی برندگان را اعلام کرده و شما باید شماره ای که بهتون دادم رو به من بگید تا من ببینم برنده شدید یا نه ؟
خلاصه از آنجایی که این امر برای مادر من خیلی مهم بود شماره را گم کرده بود و من تا یک روز افسرده در خانه قدم میزدم .
بعد از چند روز که از این ماجرا گذشت حدود ساعت 3 بودکه من از مدرسه به خانه رسیدم و دیدم یک نامه که حسابی با کفش های همسایه های گرامی اراسته شده بود در راه پله هست و اسم مادر من به انگلیسی در بالای جعبه درج شده من نامه را برداشتم و روی اپن گذاشتم و رفتم تخت خوابیدم " مادرم وقتی از سر کار اومد نامه را برداشت و باز کرد و بلند گفت خشایار اینا دیگه چی هستند بیا ببین " منم که فکر میکردم کاتالوگ یا یک همچین چیزی هستش یکم این ور اون ور شدم تا برم ببینم چی هستند وقتی فرم ها را دیدم با کمال تعجب گفتم : ما بردیم " نیم ساعت طول نکشید که رفتیم خونه ی مامان بزرگم که دیدیم همه ی خاله ها آماده منتظر ورود ما هستند " در همان ماه دختر عمه ی من که در لس آنجلس زندگی میکرد به ایران آمده بود و ما به کمک او فرم ها را پر کردیم و از مادر او { عمم } خواستیم که اسپانسر ما شود .
چند ماه گذشت و من منتظر نامه ی دوم بودم که نیومد و حسابی به هم ریخته بودم که یک نامه به kcc زدم و در کمتر از 10 روز نامه ی مصاحبه به دستم رسید " مصاحبه ی ما 20 جولای بود و خوشبختانه بعد از امتحان های من " بعد از بازنشستگی مادرم بود که به این میگن یک خر شانسی بزرگ { البته ببخشید } ما 5 روز زود تر یعنی 15 جولای رفتیم دبی و در هتلی نه چندان خوب مستقر شدیم که فقط غذا های هندی داشت .
بعد از کمی گشت و گذار و انجام آزمایشات که برای آماده شدنشان 24 ساعت صبر کردیم و بعد از چند روز روز مصاحبه فرا رسید و ما ساعت 8 باید میرفتیم سفارت " ما ساعت 6 صبح با یک خانم مهربان همراه با یک ماشین کیا کوچک به سمت سفارت حرکت کردیم و بعد از انجام مصاحبه و یک روز معطلی برای دریافت ویزا به ایران بازگشتیم .
حالا میرسیم به بحث اصلی :
ما اول از همه تا چند روز فقط تلفن جواب میدادیم و تبریک های صمیمانه ای دریافت میکردیم بعد از آن اقدام به فروش منزل و حراج خانگی کردیم در کل همه خیلی استرس داشتیم و به صورت بی خوابی و ...... این استرس خودش را نشان میداد و هی حساب میکردیم که چه جوری کار ها رو ردیف کنیم و چه قدر پول ببریم .
بعد از این روز های سخت و پر استرس حراج خانه کمی خلوت شد و من بعد از چند روز کیبورد خود را که به آن علاقه ی شدیدی داشتم به مبلغ خوبی 850 فروختم در کل روز های سختی بود و این از همه بدتر بود که میدیدی وسایلی که برای خریدشان کلی پول خرج کردی به مبالغ ناچیزی به فروش میرسد و انگار گوشت تنت را میکنند .
همین طور به پیش میرفتیم تا برای 15 مهر بلیط رزرو کردیم و شروع کردیم به بستن چمدان ها " 8 چمدان 23 کیلویی که صبح تاشب به فرمان مادرم آنها را باز میکردم و میبستم و هی آنها را وزن میکردم و این از همه چیز بدتر بود که بیشتر این کار ها را باید خودمان انجام میدادیم به تنهایی " روز های بدی بود هر روز فامیل ها میامدند و من را بقل میکردند و گریه میکردند و از همه بیشتر عمم که من او را خیلی دوست دارم بعد از رفتن آنها نوبت من میشد و به رخت خواب میرفتم و حسی من را آزار میداد و چشم هایم ارام آرام خیس میشد " این خیلی برای من سخت است که از مادر بزرگم دل بکنم که شاید دیگر نتوانم او را ببینم و همین طور دوست هایم که دست کم هفته ای یک بار با آنها به بیرون میرفتم و خلاصه خیلی سخت است " دوست هایم من را به بیرون دعوت میکردند و با ناراحتی از بعضی های آنها که دیگر نمیتوانستم ببینمشان خداحافظی میکردم . در اواخر تابستان هم به مدرسه رفتم و از معلم هایم با کمال ناراحتی خداحافظی کردم.
سختی پشت سختی و از آرامش خبری نبود فقط سختی و جون کندن تعدادی از وسایل بزرک در خانه مانده بود و 2 روز پیش با کمال سختی همراه پدرم و شوهر خالم و 2 کارگر آنها را پشت کامیون گذاشتیم و به خانه ی اقوامی که آنها را خریده بودند فرستادیم .
بعد از این که خونه را فروختیم به دنبال یک خانه ی دیگر گشتیم و یک خانه ی خوب نوساز در منطقه ای نه چندان بد خانه خریدیم تا بریم و ببینیم اوضاع از چه قرار است و اگر خوب بود خانه را بفروشیم و در آمریکا یک خانه ی دیگر بخریم .
وقتی چند روز پیش بستن چمدان ها به پایان رسید فهمیدیم که مقدار زیادی اسباب داریم که هنوز جمع نکردیم و به فکر فرت کردن افتادیم .
با تحویل دادن خونه قدیمی و رهن دادن خونه ی جدید ما هم آوارهی خونه های فامیل شدیم و تا امروز 2 روز از این ماجرا میگذره و تا 9 روز دیگر که برویم اوضاع همین گونه خواهد بود که من اصلا دوست ندارم و هیچ جا خانه ی آدم نمیشه .
برگردیم به یک کم عقب تر که اوضاع اصل خوبی نداشتیم و از استرس سرشار " که اگر بریم چی میشه ؟ چه مشکلاتی پیش میاد ؟ و هزار سوال بی جواب دیگه که هممون رو آزار میداد فردای آن روز برای تهیه بلیط به آژانس رفتیم که همانجا فهمیدیم اسپل اسم و فامیل پدرم در پاسپورت و ویزا با هم فرق میکند و با هزار زحمت ویزا را به سفارت فرستادیم و شکر خدا امروز صحیح و سالم به دستم رسید .
این روز ها خیلی سخت است و همه برایت یادگاری میاورند که مبادا فراموششان کنی و از یاد ببریشان .
همه ناراحت هستند و گریه میکند " ما هم کلی استرس داریم و هی قیمت دلار را چک میکنیم که آیا پایین میاید یا نه زیرا ما باید به زودی دلار بخریم و وقتی برایمان نمونده " این روز ها بیشتر به بیرون میرویم و وسایل مورد نیاز سفر را تهیه میکنیم تا فریت کنیم .
دلتنگی و دل کندن خیلی سخت است ولی بعضی موارد لازم است و هر چه به زمان مورد نظر نزدیک میشویم استرس و دودلی " ناراحتی و ... زیاد تر میشود و زندگی را سخت تر میکند .
ببخشید از همه ی عزیزان به خاطر طولانی شدن متن .
موفق و پیروز باشید " خشایار



