مهاجرسرا

نسخه کامل: عوارض روز های قبل از مهاجرت
شما در حال مشاهده نسخه ساده شده مطالب هستید. نسخه کامل را به همراه قالب بندی ببینید.
صفحات: 1 2 3
گفتم یک تاپیک درست کنم که در آن افراد توضیح دهند قبل از رفتن چه حالی دارند و به چه چیز هایی فکر میکنند شاید وقتی با مشکلات دیگر عزیزان هم آشنا شویم یا بهتر بگم با حال و هوای دیگر عزیزان اشنا شویم کمی آرام تر شویم و بتوانیم از نوشته های یکدیگر نهایت استفاده را بکنیم .
اول خودم شروع میکنم و از حال و هوای قبل از مهاجرت میگم بعد هم عزیزان لطف کنند در بحث شرکت کنند تا بتوانیم از اطلاعاتشون استفاده کنیم .
اول از زمانی میگم که برای لاتاری ثبت نام کردیم : اولین سالی بود که میخواستم خانواده ام را برای لاتاری ثبت نام کنم سر راه به خانه ی خاله ام رفتیم و قرار شد در آنجا ثبت نام کنیم " وقتی برای ثبت نام به سایت رفتیم دیدیم سایت بسته شده و من کلی ناراحت شدم و گفتم امسال هم نشد .
قبل از ان با موبایلم از تمام اعضای خانواده عکس گرفته بودم و کلی دپرس در گوشه ای از خانه کز کرده بودم که گفتم برم و یک بار دیگه سایت رو چک کنم وقتی رفتم دیدم سایت برای چند ساعت ثبت نام را تمدید کرده و کلی خوشحال شدم ولی از انجایی که دیر وقت بود و باید میرفتیم + این که مادرم رقبت زیادی برای انجام این کار نداشت ما به خانه رفتیم و من از خالم خواستم که ما را ثبت نام کند .
بعد از گذشت چند وقت خالم به من گفت که سایت اسامی برندگان را اعلام کرده و شما باید شماره ای که بهتون دادم رو به من بگید تا من ببینم برنده شدید یا نه ؟
خلاصه از آنجایی که این امر برای مادر من خیلی مهم بود شماره را گم کرده بود و من تا یک روز افسرده در خانه قدم میزدم .
بعد از چند روز که از این ماجرا گذشت حدود ساعت 3 بودکه من از مدرسه به خانه رسیدم و دیدم یک نامه که حسابی با کفش های همسایه های گرامی اراسته شده بود در راه پله هست و اسم مادر من به انگلیسی در بالای جعبه درج شده من نامه را برداشتم و روی اپن گذاشتم و رفتم تخت خوابیدم " مادرم وقتی از سر کار اومد نامه را برداشت و باز کرد و بلند گفت خشایار اینا دیگه چی هستند بیا ببین " منم که فکر میکردم کاتالوگ یا یک همچین چیزی هستش یکم این ور اون ور شدم تا برم ببینم چی هستند وقتی فرم ها را دیدم با کمال تعجب گفتم : ما بردیم " نیم ساعت طول نکشید که رفتیم خونه ی مامان بزرگم که دیدیم همه ی خاله ها آماده منتظر ورود ما هستند " در همان ماه دختر عمه ی من که در لس آنجلس زندگی میکرد به ایران آمده بود و ما به کمک او فرم ها را پر کردیم و از مادر او { عمم } خواستیم که اسپانسر ما شود .
چند ماه گذشت و من منتظر نامه ی دوم بودم که نیومد و حسابی به هم ریخته بودم که یک نامه به kcc زدم و در کمتر از 10 روز نامه ی مصاحبه به دستم رسید " مصاحبه ی ما 20 جولای بود و خوشبختانه بعد از امتحان های من " بعد از بازنشستگی مادرم بود که به این میگن یک خر شانسی بزرگ { البته ببخشید } ما 5 روز زود تر یعنی 15 جولای رفتیم دبی و در هتلی نه چندان خوب مستقر شدیم که فقط غذا های هندی داشت .
بعد از کمی گشت و گذار و انجام آزمایشات که برای آماده شدنشان 24 ساعت صبر کردیم و بعد از چند روز روز مصاحبه فرا رسید و ما ساعت 8 باید میرفتیم سفارت " ما ساعت 6 صبح با یک خانم مهربان همراه با یک ماشین کیا کوچک به سمت سفارت حرکت کردیم و بعد از انجام مصاحبه و یک روز معطلی برای دریافت ویزا به ایران بازگشتیم .
حالا میرسیم به بحث اصلی :
ما اول از همه تا چند روز فقط تلفن جواب میدادیم و تبریک های صمیمانه ای دریافت میکردیم بعد از آن اقدام به فروش منزل و حراج خانگی کردیم در کل همه خیلی استرس داشتیم و به صورت بی خوابی و ...... این استرس خودش را نشان میداد و هی حساب میکردیم که چه جوری کار ها رو ردیف کنیم و چه قدر پول ببریم .
بعد از این روز های سخت و پر استرس حراج خانه کمی خلوت شد و من بعد از چند روز کیبورد خود را که به آن علاقه ی شدیدی داشتم به مبلغ خوبی 850 فروختم در کل روز های سختی بود و این از همه بدتر بود که میدیدی وسایلی که برای خریدشان کلی پول خرج کردی به مبالغ ناچیزی به فروش میرسد و انگار گوشت تنت را میکنند .
همین طور به پیش میرفتیم تا برای 15 مهر بلیط رزرو کردیم و شروع کردیم به بستن چمدان ها " 8 چمدان 23 کیلویی که صبح تاشب به فرمان مادرم آنها را باز میکردم و میبستم و هی آنها را وزن میکردم و این از همه چیز بدتر بود که بیشتر این کار ها را باید خودمان انجام میدادیم به تنهایی " روز های بدی بود هر روز فامیل ها میامدند و من را بقل میکردند و گریه میکردند و از همه بیشتر عمم که من او را خیلی دوست دارم بعد از رفتن آنها نوبت من میشد و به رخت خواب میرفتم و حسی من را آزار میداد و چشم هایم ارام آرام خیس میشد " این خیلی برای من سخت است که از مادر بزرگم دل بکنم که شاید دیگر نتوانم او را ببینم و همین طور دوست هایم که دست کم هفته ای یک بار با آنها به بیرون میرفتم و خلاصه خیلی سخت است " دوست هایم من را به بیرون دعوت میکردند و با ناراحتی از بعضی های آنها که دیگر نمیتوانستم ببینمشان خداحافظی میکردم . در اواخر تابستان هم به مدرسه رفتم و از معلم هایم با کمال ناراحتی خداحافظی کردم.
سختی پشت سختی و از آرامش خبری نبود فقط سختی و جون کندن تعدادی از وسایل بزرک در خانه مانده بود و 2 روز پیش با کمال سختی همراه پدرم و شوهر خالم و 2 کارگر آنها را پشت کامیون گذاشتیم و به خانه ی اقوامی که آنها را خریده بودند فرستادیم .
بعد از این که خونه را فروختیم به دنبال یک خانه ی دیگر گشتیم و یک خانه ی خوب نوساز در منطقه ای نه چندان بد خانه خریدیم تا بریم و ببینیم اوضاع از چه قرار است و اگر خوب بود خانه را بفروشیم و در آمریکا یک خانه ی دیگر بخریم .
وقتی چند روز پیش بستن چمدان ها به پایان رسید فهمیدیم که مقدار زیادی اسباب داریم که هنوز جمع نکردیم و به فکر فرت کردن افتادیم .
با تحویل دادن خونه قدیمی و رهن دادن خونه ی جدید ما هم آوارهی خونه های فامیل شدیم و تا امروز 2 روز از این ماجرا میگذره و تا 9 روز دیگر که برویم اوضاع همین گونه خواهد بود که من اصلا دوست ندارم و هیچ جا خانه ی آدم نمیشه .
برگردیم به یک کم عقب تر که اوضاع اصل خوبی نداشتیم و از استرس سرشار " که اگر بریم چی میشه ؟ چه مشکلاتی پیش میاد ؟ و هزار سوال بی جواب دیگه که هممون رو آزار میداد فردای آن روز برای تهیه بلیط به آژانس رفتیم که همانجا فهمیدیم اسپل اسم و فامیل پدرم در پاسپورت و ویزا با هم فرق میکند و با هزار زحمت ویزا را به سفارت فرستادیم و شکر خدا امروز صحیح و سالم به دستم رسید .
این روز ها خیلی سخت است و همه برایت یادگاری میاورند که مبادا فراموششان کنی و از یاد ببریشان .
همه ناراحت هستند و گریه میکند " ما هم کلی استرس داریم و هی قیمت دلار را چک میکنیم که آیا پایین میاید یا نه زیرا ما باید به زودی دلار بخریم و وقتی برایمان نمونده " این روز ها بیشتر به بیرون میرویم و وسایل مورد نیاز سفر را تهیه میکنیم تا فریت کنیم .
دلتنگی و دل کندن خیلی سخت است ولی بعضی موارد لازم است و هر چه به زمان مورد نظر نزدیک میشویم استرس و دودلی " ناراحتی و ... زیاد تر میشود و زندگی را سخت تر میکند .
ببخشید از همه ی عزیزان به خاطر طولانی شدن متن .
موفق و پیروز باشید " خشایار
نگران آینده نباشید. نگرانی ذهن آدم را فلج میکنه... خود من آنقدر که از زمان گرفتن نامه تا رسیدن به آمریکا نگرانی داشتم، بعد از رسیدن دیگر نگرانی زیادی نداشتم.. تا قبل از رسیدن به آمریکا نگرانی و استرس است... و بعد از آن فقط و فقط تلاش... نه استرس داشته باشید نه دودل باشید.. هر چقدر هم در ایران در رفاه و آسایش زندگی کرده باشید، بدونید در آمریکا آرامش بیشتری در انتظار شماست. حتی اگر مجبور باشید از صبح تا شب هم کار کنید.... بهترین انتخاب را انجام دادید و این شانس هم بهترین شانس زندگی خیلی ها بوده...
این روز های اخر حس خیلی جالبی داره " هر روز که نزدیکتر میشم هم مصمم تر میشم هم غمگین تر " هم خیلی دوست دارم برم هم دوست ندارم که از دوستام جدا بشم .
ما هفته ی دیگه همین روز ساعت 12 - 1 باید بریم فرودگاه " امشب یک حس خیلی عجیبی دارم چون تنها یک هفته ی دیگه در تهران / ایران هستم فقط یک هفته " من فقط یک هفته وقت دارم تا از عزیزانی که دوستشان دارم خداحافظی کنم " خیلی خیلی استرس دارم و در عین حال کاملا آرامم " ناراحتم ولی از شروع یک زندگی جدید لذت میبرم و این فکر من را خوشحال میکند .
چه زود دیر میشود برای خداحافظی و دل کندن از عزیزان و چه زود باید برای رسیدن به اهدافت از چیز هایی که داری بگذری .
امشب هم ناراحتم و هم خوشحال ولی استرس زیادی دارم " خودم را برای پذیرش زندگی جدیدم حاضر میکنم و با خوشنودی از دلبستگی ها و دوست هایم دل میکنم به امید رسیدن به یک هدف بزرگ تر .
از یک چیز مطمئنم و آن این است که من به هیچ وجه این شانس بزرگ را از دست نمیدهم .
سلام دوست عزیز.کاملا حالت رو درک می‌کنم.خودمم تنها ۳ماه که اومدم آمریکا.میای اینجا تازه میفهمی واسه چه کسانی‌ عزیز بودی و چه کسائی به فکرتن و باهات در ارتباطن.خیلی‌ها فقط در کنارشون بودی واسشون عزیز بودی و زیاد نگران دوری از دوستات نباش.خود من وقتی‌ ایران بودم کلی‌ دوست داشتم الان فقط ۲نفر ارتباطشون رو ادامه دادن..خوش به حالت با خانواده میای.من که تنها اومدم خیلی‌ واسم دلتنگی سخته.ولی‌ تو عزیز ترینهات همراهت میان.نگران هیچی‌ نباش.

موفق میشی‌
(Sep-29-2010 10:15 PM)khashayar6310 نوشته است: [ -> ]برای مشاهده باید عضو سایت باشید
لینک ثبت نامنمی‌خوام نگرانت کنم اما این تازه اول ناراحتی‌هات هست ، به شخص خود من روزی اولی‌ که پامو گذاشتم در امریکا واسم همه چیز جالب بود و زیاد به فکر خاطرههام نیمیفتادم اما بد از چندروزی به قدری فکر خاطرههام دلتنگیام و دوستو خانوادم بهم فشار میاورد که داشتم دیوونه میشدم و با خودم می‌گفتم کاش میشد همین الان برگردم ایران و دیگه برنگردم ، شبی‌ نبود که بدون غمگینی و با چشمهای خشک بخوابم و واقعا واسم سخت بود اما با گذشت زمان و شروع شدن کلاس زبانم و پیدا کردن دوستهای جدید و آشنا شدن با محیط کم کم این غمگینی از بین رفت و تونستم قبول کنم که زندگی‌ خوب و شادی در انتظارمه.

خلاصه می‌خوام اینو بگم که روزهای اول مهاجرت خیلی‌ سخته اما به هیچ وجه تسلیمشون نشو و اصلا به گذشتد فک نکن چون اگه بهشون فک کنی‌ از پا درد میاره ، و الان که در ایران و پیش خانوادت و دوستات هستی‌ تا اونجایی که میتونی‌ باهاشون وقت بذار به خصوص با کسایی‌ که خاطر‌های خوبی‌ داری و دوسشون داری حالا چه خانوادت چه دوستات چون اینجوری وقتی‌ اومدی آمریکا کمتر افسوس می‌خوری که چرا وقت بیشتری با کسای که دوسشون داشتم نگذاشتم

موفق باشی‌
رامین جان خوشحالم که کم کم داری با مهاجرت کنار میای. امیدوارم روز به روز بیشتر بر شرایط مسلط بشی و به موفقیت برسی.
ولی خداییش من هنوز دچار غم غربت نشدم!!!! خودم هم نمی دونم چرا؟ ما اول ازدواجمون 9 ماه کرج زندگی کردیم. باورتون نمیشه من هر آخر هفته یا دو هفته یک بار میومدم اصفهان. ولی در طول هفته همش گریه می کردم و دلم تنگ بود!!! ولی الان بعد از دو ماه و نیم هنوز دلتنگ نشدم. شاید به خاطر کارها و مشغله زیادیه که دارم ولی الان که خیلی سرحالم. اینجا مشکلات زیادی داریم . با اینکه زندگیم توی ایران بد نبود و شغل دولتی خوبی داشتم ولی از اینکه اینجام و یک شروع دوباره رو دارم تجربه می کنم کیف می کنم.
به نظر من سخت ترین لحظه ها روزای آخر توی ایرانه، وقتی که داری خداحافظی میکنی و اشک توی چشمای همه جمع شده سخترین چیزه، مخصوصاً پدر و مادر وخواهر و برادر. نمیدونم چرا آدم اینقدر دلش برای همه تنگ میشه. ما شاید بعضی از اقوام رو دو ماهی یکبار هم نمیدیدیم یا باهاشون فرصت صحبت کردن پیدا نمیکردیم همچنین کسانی که توی یک شهر دیگه زندگی میکردن ولی اینجا که آمدیم بیشتر دلمون براشون تنگ میشه.(و ناگهان چه زود دیر میشود.)
ولی با تمام دلتنگی ها فکر میکنم تغییر توی زندگی لازمه چون وقتی که آب هم ساکن بمونه تبدیل به مرداب میشه.
خشابار جان تو هم اسمه پسر خاله منی و اون هم دقیقا چهارشنبه داره میاد کانادا برای همیشهBig Grin
بیبن من هم با رامین موافقم من توی ایران دوستانی داشتم که با هم زندگی میکردیم فامیل های خیلی نزدیک واز همه مهمتر پدر و مادرم وبرادرم من از همه این ها خداحافظی کردم لحظه سختی بود ولی حاضرم قسم بخورم سخترین لحظه همه دوستان مهاجر روزه اولیه که از خواب توی این کشور پا میشن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یعنی همیشه یادمه که هنگ بودم کلی دور از جایی که توش بزرگ شدم خاطره داشتم اونم نه موقت!!!برای همیشه دور شدی!!!!
هنوز که یادم میفته حالم بد میشه!!!
الان 3ماه از اومدنم گذشته ولی هنوز جا نیفتادم اما با از اون ماه اول خیلی بهترم
به دوستانه لس آنجلسی توصیه میکنم از موهبتی به نام دکتر هولاکویی غافل نشین.یعنی صحیت با هاش معجزه هست هر روز تو رادیو 670 ساعت 3.15 برنامه داره حتما گوش کنید
خشایار جان تو ,پدر مادرت کنارت هستند و این بهترین کمک دنیا ,بهترین دوستان دنیا و دوست داشتنی ترین کسای زندگیت باهات هستند پس کارت از من راحتر هست ولی باز سختر از قبل از هجرت
سخت نگیرید زیاد
آدم تو شهر خودشم میتونه غربت بکشه
تو ینگه دنیا هم میتونه هزارتا دوست داشته باشه
به آدمش مربوطه بیشتر...
خوب با امروز ما 4 روز دیگه قراره بریم که تازه به نظرم سختی ها شروع شده .
هر روز به خانه های افراد فامیل و دوستان دعوت میشیم و برای خداحافظی به پیششان میرویم و موقعی که میخواهیم خداحافظی کنیم نمیتوانیم و اوضاع خیلی خیلی سخت میشود و من از این که به این فکر کنم که امروز روز آخری است که فلانی را میبینم واقعا رنج میکشم و غمگین میشوم .
موضوع دیگری که ممکن است شما را مثل من ازار دهد این است که اعضای فامیل هر یک به شما یادگاری میدهند و میگویند : این را هیچ وقت از خودت دور نکن و بعد از آن میگویند این وسیله سبب میشود ما را فراموش نکنی " من از این ناراحت میشوم که آن ها فکر میکنند من آن ها را از یاد میبرم ولی نمیدانم چرا " شاید هم حق با ان ها باشد چون هیچ کس از آینده خبری ندارد ولی من فکر نمیکنم یه این راحتی خاطراتم را از یاد ببرم .
خلاصه من الان در حال سپری کردن سخت ترین روز های زندگی ام هستم و این خیلی من را ازار میدهد که دیگر نمیتوانم کسانی را که دوست دارم همانند قبل ییبنم " همه ی این ها به کنار و گریه ی افراد به کنار که واقعا حال من را خراب میکند زیرا من به امید خوشبخت شدن ایران را ترک میکنم و افراد نباید به خاطر خوش بخت شدن کسی گریه کنند و در عین حال میدانم که گریه آنها از روی دلسوزیست نه چیز دیگر .
برای همه آرزوی موفقیت و سعادت میکنم /
تا یکی دوماه دیگه من هم راهی ینگه دنیا میشم. ولی از وقتی که ویزا رو گرفتم انگار دنیا رو دور تند افتاده.
سعی میکنم هر روز یا هر دوروز یکبار دوستامو ببینم .
امیدوارم زیاد سخت نگذره .
(Oct-07-2010 11:20 PM)درک نوشته است: [ -> ]برای مشاهده باید عضو سایت باشید
لینک ثبت نام
البته میشه این کارهائی رو که شما گفتی اینجا انجام داد به شرطی که بالای سه ملیون دلار پول نقد داشته باشی......که در اون شرایط هم اگه برای نگه داشتنش تلاش نکنی در یه چشم به هم زدنی از دستت میره!!
ولی دوست عزیز قبل از اینکه بیائی سعی کن یه تحقیق کامل در مورد زندگی واقعی در آمریکا بکنی نه زندگی درخواب و خیال.
چون اصلا اینطوری که شما فکر میکنی نیست و ممکنه یه وقت خدائی نکرده سرخورده بشی.
من خودم جزو افرادی هستم که از زندگی در آمریکا خیلی راضیم اما اینهائی که شما گفتی حتی تو فیلم سینمائی هم ندیدم.....
مخصوصا شما که باید درس بخونی و وقت زیادی برای تفریح مطمئنا نداری.
Big GrinBig GrinBig GrinBig GrinBig Grin
دوسته عزیز جای اومدن به آمریکا من توصیه میکنم سریال friends بیبن وبگذار آمریکا برات همینطور زیبا بمونهBig Grin
من که یک هزارم این فکر میکردم باز خیلی بزرگش کرده بودم
این که تو تعریف کردی بهشت در سال 2010 بود نه آمریکاBig Grin
یه دوستی اینجا بهم گفت درسته الان پول در اوردن سخت شده ولی بازم تو این مملت پول در میاری ولی نگه داشتنش سخته.Cool
لیلی خانم من با یه ملیونم راضیم به خدا.WinkSmile
بچه اکثر شماها که لاتاری ثبت نام کردید دنبال تغییر بودید و گرنه اصلا اینکارو نمی کردید.
حالا تعجب می کنم که چرا اصل هدفتون رو فراموش می کنید. بعضی ها یجوری حرف میزنن انگاری ، باد اونا رو به آمریکا آورده ....!
صفحات: 1 2 3
لینک‌های مرجع